تهران تهران
|
||
بايد ترسيد . بايد بيم داشت .همه هستند . جز يكنفر. همه هستند تمام روشنفكران تمام روزنامه نگاران كارگردانان هنرمندان فوتباليست ها همه آنهايي كه قرار است منتقد باشند روشنگري كنند مصالح و معايب را ببينند از آزادي بنويسند .از مشكلات عدم توسعه و پيشرفت و گره هاي كور اين ملت را نشان دهند. ديگر كه مي ماند از اين طبقه ؟ لابد ده نمكي ها !!! اما يكنفر نيست كه متعلق به اين جمع محسوب نميشود و از آن غفلت شده است .غايب است.محسوب نشده است.ترس از آن است كه همو همه را با انتخابش متحيركند . همان كه ناديده گرفته شد توسط همه .
همين كه مي بيني همه يكصدا شده اند همه هستند همه داد ميزنند وتقلا ميكنند و او نيست كمي ترس برت ميدارد. ناطق را يادتان مي آيد!؟همه براي او بسيج شده بودند. البته فقط راس هرم قدرت و بالاي آن با او بود . طبقه پايين و متوسط با هم شدند تا قدرت خود را بروز دهند و دادند.امروز اما متوسطين هستند ولي فقرا و پايين دست نيستند. همين نبودن ايجاد ترسي ميكند كه آنها كه عده شان هم كم نيست بخواهند در مقابل ديگران خودي نشان دهند .
همو كه در دعواهاي سياسي اصلاح طلبان هرگز به حساب نيامد كه كمي فقر كمي تبعيض كمي بيعدالتي از سرش برداشته شود . كمي بحساب بيايد .اما حساب نيامد و هزينه هاي دعواها را همو او پرداخت و له تر شد.گفتند توسعه و توسعه سياسي ارجحيت دارد. بابا مردم له شدند لااقل يك كار مثبت يك دستي بر سر و گوش او . يك مبارزه اي با اختلاس و دزدي و مفاسد مالي! هيچ ! انگار همه شريكند! اما ديگران تيز دانستند و دستي هر چند بگوييم رياكارانه و با غرض و يا با خوشبيني بگوييم مسكني كوتاه مدت بر سر و روي اين ملت كشيدند. چرا مردم بايد دوباره بايد به كساني راي دهند كه چيزي از آنها نديده اند .طليعه داران دولت آينده رفسنجاني تاكنون هر چه ديده ايم كساني نبود ه اند جز همان گذشتگان كه به نمايندگي او بر صحنه تلوزيون ظاهر شده اند.آيا وقت آن نيست كه انتقام خود را از آنها بگيرند . بايد ترسيد . حالا تو بگو تيشه زدن به ريشه خود است تيشه زدن به يك قرن تلاش براي مشروطه خواهي . چرا بايد به روشنفكر و اصلاح طلب اعتماد كند ؟ حاكمان امتحان داده كه جاي خود دارد؟
خطر را آنقدربزرگ تصوير كرده اند كه امروز ديگر جاي چانه زني و ترديد نيست . ولي راستي چه خطري ؟بيم از چه كساني ؟نخبگان فرهنگ و سياست كه در ترسيدنشان هيچ ترديدي نيست . بايد بترسند .چون فضايي كه مي آيد حتما تنگتر خواهد بود براي اينان.
ديروز شرق مطلبي تاريخي نوشته بود در باره پيروزي قاطع حزب هيتلر بر دموكرات ها و بعد تحولات آتي آلمان و جهان !!!!نكند بيم آمدن فاشيسم از همين قياس ها منتج شد ه است وگرنه كو رمق و توان و روحيه وپتانسيل و خيل سينه چاكان و ماجراجوياني در فرهنگ و ملت ما كه بخواهند زير علم اينان حزبي فاشيست تشكيل دهند .نه فكر نكنم از اين نظر ترسي باشد .اما ميدانم حركتي رو به جلو متوقف ميشود . قسمت ترسناك آنكه تئوريسين هايي هم در بساطشان يافت ميشوند كه به مدينه هاي فاضله اي چشم دوخته اند .
من براي خودم از اين دست توجيهات زياد دارم كه بترسم از آينده دموكراسي و آزادي در اين مملكت. آينده اي كه ميتواند با سر و سامان گرفتن تدريجي دموكراسي و جامعه آزاد، افزايش قدرت انتقاد و نظارت مردم و پر و بال يافتن آگاهيها از حقوق خود توزيع يكسان ثروت، عدالت و توسعه اقتصادي را بهمراه داشته باشد.ميدانم اين تفكرات اگرنباشد مردم را اگرآزاد نخواهي اگر حاكم نباشند هر چند كه بتواني شكم آنها را سير كني دوباره اين سيكل تكرار مي شود. اما اين را چگونه به همكار كارگرم بقبولانم كه با من همراهي كند ؟به توصيه هاي من مهندس كه روزنامه و اينترنتم جا نمي ماند و حد اقل دو برابر بيش از او حقوق دريافت ميكنم و كمتر از او مشكلات دارم ،گوش دهد . او هم كه صبح تا شب دارد تلاش ميكند . ولي نميتواند برساند .و مرتب فاصله ها بيشتر ميشود. قهرمان فوتبال با مشكلات تماشاگر و حتي عاشق سينه چاك فوتبال كه 10 ساعت زير آفتاب براي تماشا وقت صرف ميكند چه آگاهي و سنخيتي دارد ؟ اينان نزد كي و كداميك به حساب آمده است؟به گروه جديد هم حتما اطميناني ندارند .اما خودشان را كه ميتوانند ثابت كنند . در نظرآنها هيچكدام فرقي نمي كنند به حال اين ملت ولي به اين ترتيب الان كه ميتواند يك نه بگويد به آنها كه به او جفا كرده اند ؟!...
اما خدا كند فردا ترس من بيمورد باشد؟
يادم مي آيد براي دور دوم رياست جمهوري خاتمي رفتنم به ميتينگ تبليغاتي او در ورزشگاه شيرودي( شايد آخرين ديدار او در بين حضور گسترده و انبوه مردم )-تاثير زيادي بر من گذاشت و بر ترديدهايم غالب شدم و مصصم تر و با انگيزه تر به او راي دادم . آنجا انگار فضاي آرماني ما بود پر از شور و اميد و آرزو.همه همدلان بودند هر كه هر چه در دل و آرمانش داشت خالي ميكرد در شعارهايش و خاتمي در سخنانش و ...اما واقعيت هاي غالب ديگر جامعه پشت ديوارهاي شيرودي مي زيستند . من هنوزدردرك معني جو و جو زدگي مشكل دارم نميدانم آيا جو يعني همان فضا و من آنروز وارد جو انتخابات و شور رقابت شده بودم ؟ ؟آيا جو يعني همين شكستن ترديدهاي گاه عاقلانه در ابتداي امر و نشستن اميد ها بجاي آن در آخرين ساعت ها ؟آيا تسليم در قبال جو يعني همين حضور ناگهاني و خلاف پيشبيني مردم در پاي صنوق هاي راي؟
اكنون نيز نگران آنم كه اين شور اخير از همين جنس ها باشد!!!
ترديدها ميگفتند اصلاحات يك شبه حاصل نميشود و شايد از اينرو بود كه خاتمي مجبور شد سرعتش را بشدت كاهش دهد و حتي صفر كند.از اينرو معين هم يا سرعتش صفر خواهد بود يا خيلي كم و حالا اگر اين حرف را بپذيريم كه اصلاحاتي در نگرش حاكمان رخ داده و يا بنا به اجبارها آنها ديگر نمي توانند به راه گذشته بازگردند شايد بتوان نتيجه گرفت معين در عرصه اجرا بيش از كانديداهاي خودي در عرصه اصلاحات كاري از پيش نخواهد برد. درعوض هم توان اصلاح طلبان گرفته ميشود و هم جامعه هزينه سنگين كارشكني ها و ناكارآمدي هاي حاصل را بايد بپردازد و در عوض آمدن راستي ها بخاطر بهره بردنشان از تمامي امكانات و قدرت همشان را صرف رضايت مردم خواهند كرد و گشايشي در كار مردم ايجاد شود...
دلم ميخواهد هر چه بيشتر توجيه ضرورت آمدن معين را براي خودم هجي كنم و بگويم براي تداوم اصلاحات آمدنش ضرري و مفيد است و سودش بيش از ضرر. بگويم نتيجه پيروزي بازگوي پافشاري و اصرار و استقامت مردم بر خواسته هايشان خواهد بود و عقب نشستن رقيب . آسورگي خيال از بازگشت
آنچه كه بودو ...و ...
از اصلاحات سياسي و همه اينها گذشته دلم ميخواهد بگويم بگذار اينبار سكان اجرايي كشور به دست دانشگاهيان بيفتد كه در هر زمينه اي روشنفكرانه حركت هاي غير علمي و سنتي را در اقتصاد و فرهنگ و سياست نقد كرده اند حالا خود بيايند و لااقل تا محدوده اي كه قدرت دارند جامعه را علمي اداره كنند و تفكر علمي را حاكم كنند .
شايد بعضي راستي ها درست نگويند كه هر كسي بجز خاتمي بود بخاطر نخواستن و رويگرداني از حريف، مردم به او راي ميدادند . لااقل اين حرف ميتواند درست باشد كه همه مردم آ گاهانه راي ندادند و راست هم هرگز زير بار نرفت كه سكان را مفت به اطرافيان خاتمي واگذارد كه بزعم آنها هدفشان سنخيتي با هدف و خواست مردم نداشت . اما در اين زمان راي به معين راي آگاهانه اي

خواهد بود و هر چه باشد كم و زياد وزن دموكراسي و تحول خواهان را نشان خواهد داد و گرانقدر خواهد بود. هر چند منظور آن نيست كه ديگران خارج از اين دايره جمعيت دموكرات انديش نمي باشند .
با همه حرفها جمع عقلانبت ، شور،جو احساس نابخردي هر چه باشد من بنا دارم فردا به معين راي دهم . بالاخره هر چه باشد شرقي و جهان سومی هستم.
فرزند!
برای زندگی در این شهر مهم تر از همه چیز آموختن زبان است ؛ زبان
زبان نقش حیاتی دارد.بدون آن زندگی در اینجا سخت است
نه میفهمی چه میگویند نه منظورشان را درک میکنی و نه میتوانی خواسته هایت را آنچنان که در نظر داری بیان کنی .
اگر زبان ندانی آنوقت
هر چه آنها میگویند وارونه میفهمی !
و آنچه تو میگویی عکسش را میشنوند.
زبان خود را باید فراموش کنی .
اصلا آنر بکار نبر مایه گمراهیست .
مایه بدبختی و تباهیست مایه سوء ظنی خورنده که دودمان هستی و وروانت را بباد میدهد اگر ندانی چه میگویند!
اگر گفتند از این راه که میروی چاه نیست وآنگاه تو آنرا به زبان خودت درک کنی ،جایت در چاه خواهد بود.
چرا که ایشان به زبانی دیگر با تو سخن گفته اند که نابلدبوده ای و تو بیجهت به زبان خود شنیده ای.
حال نگو که دروغ گفته اند حالا نگو که زمانه گمراه شده است و هزارویک حرف ناروای دیگر.
بیاموز که مهمتر از همه نابود شدن خودت را در پی خواهی داشت ، در کشاکش با ایشان ، در کشاکش بدبینی ها و نفهمیدن و خود خوری ها . زبان بیاموز فرزند ؛ زبان و با زبان ایشان با آنها سخن بگوی که گنگی و ابهام هنگام سخن گفتن تو در چهره آنها آشکار نشود و تو موجود غریبه و ناهمگونی بنظر نیایی .
برای زندگی در این شهر بدون آموختن زبان راه بجایی نمی بری
لااقل به زبان خود فکر کن ؟، تصمیم بگیر اما زبانشان را بیاموز تا بتوانی به زبان خویشتن برگردانی و به زبان آنها جواب دهی !
...
نه نه اشتباه نکن اینجا تورنتو یا ونکوور نیست و یا استکلهم در سوئد 1
و نه لوس آنجلس یا هر شهرغریبی از این دنیا كه اين دوستان اينترنتي آنجا زندگي مي كنند
من همانجایم که بودم !
فرزند ! میگویند زبان تو زبان مادری و کودکی و معصومیت بود. زبانی که در خردی بر جای ننهادی و با خود کشیدی زبان سالهای سال پیش زبانی که به انقراض رفته.
بیاموز فرزند زبان زمانه را !
آنگاه اگر در این شهر بتو گفتند این بهترین است و... بهمان است . چنان حقوقی به تو میدهیم . من تا دو روز دیگر بوعده خود عمل میکنم ؛به سر پسرم و به این پیشانی مبارک وریش سفیدم قیمت خرید همین است و تو در آنها چیزی جز ردیف همین کلملت در آن ندیدي و باور كردي آنگاه با وعده هایی روبرو خواهي شد که عمل نمي شوند آنگاه ماهي از زمان را از دست خواهي دادو...
راستي مثلا تبليغات و وعده هاي صفحات نيازمنديها را كه ديده ايم وعده ها و تبليات آنها را باور ميكنيم؟ هرگز باور نمي كنيم ولي تعجب و اعتراضي هم نداريم . آيا اينها اين به معني تغيير زبانها و پذيرفتن آن نيست؟!
زبان را كه آموختي ديگر مسائل ديگر هم برايت حل ميشود... اينكه چرا مردم روراست نيستند خواسته هاو حرفهايشان را مي پيچانند و با كلمات ديگري بيان مي كنند...هميشه صورتي پنهان و حرفهاي نگفته ديگري را بايد در پس كلمات جستجو كرد ...بياموز كه اگر نياموزي كلاهت ...
...
به نواب که ميرسيم چراغ ديگر سبز نميشود !خيابان آزادي آنطرف چهارراه بسته است.
ساعت 20و5 سوار شده ام تا ساعت6 به مقصد برسم .من که براي کل مسيرم حداکثر40 دقيقه حساب کرده ام فقط 20 دقيقه پشت همين چراغ اول مسيرمعطل ميشوم با مکافات تا اسکندري ميرسيم . راننده صحبتش را با کنار دستي قطع کرده است . درست نفهميدم انگارداشت بلند بلند از خاطراتش ميگفت يا وضعيت رانندگان اتوبوس کشوري ديگر را با اينجا مقايسه ميکرد. حتما کشوري آنطرف آبها : ...اتاق هاي مخصوص رانندگان در ترمينال ها .. پذيرايي با قهوه و يا هرنوشيدني که بخواهي...دادن لباس ها به دستگاههاي اتوماتيک شستشو و تعويض با لباس هاي مرتب و شيک و تميز و اتو کشيده ...امکانات درماني و پزشکي... راننده اتوبوس بلند قد و مودبانه مي ايستد رو به خانم ها و آقايان که اگر موافق باشند مسير را عوض کند :
- ... تا انقلاب همينه ! ... از اسکندري ميرويم بالا ...خيابان چيه ؟...فرصت .. و بعد از بلوار ميرويم ميدان وليعصر.
عده اي پياده ميشوند .تا بلوار سر جمالزاده راحت ميرويم . و دوباره ترافيک سنگين
راننده انگار غافلگير شده است . ميگويد:
- اگر ميخواستيم از آنطرف برويم تا 8 شب هم به انقلاب نميرسيديم ...خدا شاهده فقط بخاطر شما ...
معطل نميکنم تا برسم به سرامير آباد ميدوم و تاکسي تا ميدان وليعصر ؛ نسبتا راحت ميرسم.بدو تا آنطرف ميدان و دوباره تاکسي ديگري ...توي تاکسي يادم نيست بحث از کجا شروع شد که ديدم دارم حساب و کتاب فروش روزانه نفت را ميکنم و مقداري که به هر کس ميرسد ...که پشت سري گفت آقا بحث سياسي نکن ! گفتم اقتصاديه!..گوشتو بگير.. گفت ما را ميگيرند دردسر درست ميکني... رو به راننده گفتم ميگويند توي راننده هاي تاکسي اطلاعاتي زياده ! پشت سري گفت تاکسي تهران 11(اگه شماره درست يادم مانده باشه!) را سوار نشو ...و اينگونه بود که بحث سياسي آغاز شد و او تند و تيز تر از همه ...با تمسخر صحبت از هخامنش و اهورا هم شد که وعده حضور در تهران را داده ... راننده گفت ولش کنيد حالا به اين موسيقي فرانسوي گوش بديد . گوش نواز بود. دوباره راننده گفت ميدونيد غربيا چه بيچارگي هايي کشيده اند تا به اينجا رسيده اند من خودم فرانسه بودم تمام کوچه پس کوچه هاي ... رسيديم به مقصد نه فرصت موسيقي شد و نه فرصت شنيدن داستانهاي آقاي راننده . خداحافظي کردم به گرمي جوابم را داد چشمک زدم و گفتم فرانسه ! جلوتر، از من که رد شد برايم بوق زد و دوباره با دست خداحافظي ونشان دادن يک علامت پيروزي گنده با انگشت هاي کشيده اش اما پايين و خيلي با احتياط! ... ذوق کردم و بعد شايد کمي هم ترسيدم .
ساعت 6.5رسيدم به آموزشگاه. براي اولين بار تابلو قديمي سر در آموزشگاه به چشمم ميخورد :" آموزشگاه رانندگي و ميکانيکي... " نصف بالاي ميکانيکي پاک شده است شايد بخاطر غلط املايي .اين ساعت آخرين ساعت کار مربيست براي تمرين بجاي کوچه پس کوچه هاي خلوت يوسف آباد ميگويد به سمت پايين بروم ؛ که هم به مسير برگشت من بخورد و هم خودش و آن آخر مسير در خيابان خلوتي تمرين بدهد .ميگويم شلوغ است به جايي نميرسيم . با لحني شبيه عصبانيت هميشگي او موقع تکرار اشتباهات من در رانندگي ميگويد کجا برويم؟ من هم شايد با اميد به تمام شدن ترافيک يا گير کردن در تعارفات بيخود ميگويم هر جا بگوييد ميرويم . اما ترافيک وحشتناک تر شده است . پياده رو بلوار کشاورز پر از مسافريني است که نا اميدانه پياده روي را ترجيح داده اند. تا ميرسيم سر خيابان 16 آذر ساعت از7.45 گذشته و تمرين نکرده وقت تمرين من تمام شده است از 16 آذر که مي پيچيم توي نصرت تازه ميفهيمم تمام اين شلوغي ها بخاطر تظاهرات و حضور نيروهاي انتظامي در اطراف دانشگاه بوده است . يکي ميگويد دانشجويان تظاهرات کرده اند . مربي هم مثل من خودش چيزي نديده است ولي وقتي با تلفن همراه با دوستش صحبيت ميکند ميگويد دانشجويان تظاهرات کرده اند ! چه تظاهراتي ! ...و تازه مي فهمم با دوستش در همين ساعت همينجا قرار گذاشته است و مي بايست همين راه را مي آمد. جلوتر رو به من هم ميگويد عجب کاري کرده اند دانشجويان ...ولي به آنها رحم نمي کنند ... به هيچکس رحم نمي کنند ...فکر ميکنم به هر حال اگر فردا جو به نفع تظاهر کننده ها تمام شد و نوبت جمع آوري غنيمت ميتوانم ادعا کنم آنشب من هم خسارت ديد ه ام من و همه مردمي که وقت و مالشان در اين شلوغي از دست رفت ادعاي سهم خواهي کنيم ...راستي هم که در هر حرکتي از سوي هر کسي اين توده مردم هستند که خواه ناخواه بايد جور و تاوان چيزهايي را بدهند همان دورا دور و اگر هم منفعتي بود باز دورادور..!
مربي نامردي نکرد چون من تا حالا مودب بوده ام و سر تايم وزمان با او بحثي نداشته ام تا رسيدن دوستش يکربع وقت ميگذارد ولااقل پارک دوبل را آموزش ميدهد. به خانه که ميرسم کنجکاوم که اطراف دانشگاه چه ميگذشته است . انگار اينترنت حتي از خيابان 16 آذر به دانشگاه نزديکتر است . ميدانم سايت گويا اخبار فوري را نمي دهد و بيشتر سايتيست متکي به مفالات و تحليل هاي سياسيش با اين حال ميروم سراغ آدرس جديدش (برای جبران فیلتر) چيزي در اين رابطه پيدا نمي کنم اما نامه جديد نبوي به آقاي حداد عادل جالب بود . مخصوصا شروع نامه که به حداد گير داده است بعد ميروم سراغ پيک ايران که خبري در اين مورد دارد.(الان که این یاداشت را میفرستم می بینم این isp لعنتی کاسه از آش داغتر این آدرس جدیدگویا را هم فیلتر کرده است)
زهره شوهرش رادوست دارد يعني در واقع زندگيش را و فرزندش را .
زهره اين روزها نگران است .مثل مانده بر دو راهي گيج و منگ است .
نگران مهديست نگران خودش نگران آينده اش .نگران زندگيش .تغييراتي را هر روز درمهدي مي بيند که نگرانش ميکند .مهدي ديگر آدم سابق نيست . آن آدم کمرو و کم حرف سر بزير.زهره آنگونه مي پوشد که دوست دارد انگونه که با مرام و عقيد ه اش سازگار است .اون نگران چشمهاي مهدي را دنبال ميکند که هيچ زيبارويي را از قلم چشمانش در کوچه و خيابان نمي اندازد . از وقتي که در پوشش خانم ها انقلابي رخ داده است نگراني او بيشتر شده ! زهرا خانم ها را مقصر مي بيند که باعث آشفته شدن خيال مردان و پختن خيالاتي در سر آنها شده اند و مهدي را مقصر ميداند که آخر باعث خواهد شد که او پا بر روي عقايدش گذارد و پوشش را آنگونه کند که خوشايند مهديست تا ديگر نگاهش اين سو و آنسو نچرخد . زهره تحصيل کرده است ساليان زيادي در بالاترين نقطه شهر با مرفه ترين و شيک ترين افراد همسايه و دوست بوده است و مشکلي در ارتباط و سازگاري با اين قشر نداشته است . همه حرفايي مثل اينکه " بابا ديگه دوره اين چيزها گذشت ..بر سر چه چيزهايي گير هستيد و .. را خودش فوت آب است .اما همچنان بر سر باورها و سنتهاي خويش بوده است .زهره گاهي به مهدي ميگويد من اگر قرار بود برم اين سمت از همه اينها واردتر و بلدتر بودم ... زهره ميگويد مهدي ديگر آن مهدي هنگام خواستگاري نيست . وقتي مهدي تصديق ميکند که تغيير کرده است و مي گويد قرار نيست مهدي 3۰ ساله آنگونه بيانديشد که در 18 يا 28 سالگي زهره بغض ميکند و اشک در چشمانش جمع ميشود.اشاره مهدي در واقع به رشد فکري و تکامل است که سيال و روان است اما آنچه زهره از سخن مهدي درک ميکند معناي عهد شکني و رفتار بر خلاف پيمان است. زهره اين روزها نگران است . بر سر دو راهيست...